"من اینجایم. در جست و جوی واژگانی شبیه حال و هوای ابری این روزها... آبستن بغض های عقیم و سری سودا زده از توحش حیاتم...
خالی نیستم! خیال تو همراه بی شکوفه گی ام ."

از یخ مردگیم می پرسی؟
مرا گر امیدی مانده بود قدمی می بود
تو چرا، آخر تو چرا ؟!
گرت انتظاری بود...
بمان
سینه ام را محکم گردان تا پناهت شوم
تو آغازمان کن
بگو
سهم بیشتری از سکوت من بخاطر این است که در مقام گفگتگو با تو لال میشوم. اما می دانم که اگر تو بخواهی چون رعیتی در مقابل خان شروع به اعتراف میکنم. وقتی بوی نوشته های تو، یاد فیلَم را به هندوستان می برد حس میکنم هرچقدر هم مودب بنویسم در خور پاسخ تو نمیشود...
درین حال که می افتم هر چه فکر میکنم نمیتوانم به یاد بیاورم به چه رسیده بودم که می گفتم داستان ما تمام شده، الان اینطورم احتمالا فردا یادم میآید و سرد میشوم اما حتما دوباره بهانه ای میابم که مرا ببرد در هوای تو و این این چرخ هیچ گاه بازنایستاده.
پیشامدها خیلی وقت است که دیگر با من یار نیستند فقط با تواند چون تو خواستی و و من نخواستم و شد، اگر اینطور نبود دسته کم یک بار درین مدت میدیدمت، آنها دست به دست هم میدهند تا دستور تو را اجرا کنند، تو گفتی دیگر هم را نمیبینیم و همانطور هم شد هرچه دل به اتفاق ها بستم هرچه گستاخانه مردم شهر را پاییدم اثری از تو ندیدم؛ انگار کاینات هم تبعیض را بلدند، چرا فقط به حرف تو گوش می دهند؟ چرا یکبار هم به حرف من نمیروند؟ نپرس خودم میپرسم، چرا تویی که اینقدر طالب دیداری نمیروی جایی که مطمئنی آنجا میتوانی او را ببینی؟ چه بگویم! احساس میکنم آنچه از طرف من انجام شدنی بوده انجام شده تا اینکه آب پاکی رو روی دستم دیدم، ازان موقع مدام در خودم در حال دویدنم اما همانم که بودم؛ چند روز پیش دیدم شیش سال از عمرم درین حال گذشته، شیش سال باورم نمی شه، همین چیزهاست باعث میشه احساس کنم خسته ام؛ خیلی وقته از خسته بودن خسته ام، اَه؛ می خوام از دست سرنوشتی که خود درست کرده ام بگریزم اما مگر می شود؟! ازین دنیای تاریک بیرون بیایم، آیا برای این باید به تو برسم یا از تو روی گیرم؟ کمکم کن! نشونم بده حتی به اندازه یک دیدار، درین دنیا میشود احساس شادی کرد و خوشحال بود، نشانم بده که این دنیا ماتمکده نیست... گناهش پای من، هزار برابر پای من، خدا هم قبول میکند مطمئن باش. دسته کم بگو من که آدم برفی را، هیچ را، ناکجاآبادان را میپایم بیهوده نیست، بگو که تویی، اگر که تویی بیا یکبار، بقدر یک دیدار تاوان ها را فراموش کنیم، برای لحظاتی روشن باشیم.
salam . omidvaram ke halet khob bashe . man veblageto( weblog!!!) kamel khondam.dar vaghe chand bar khondamesh. kheili ziba va por ehsas bod.
حسرت را می فهمم
حال که آخرین جوی هم خشکیدست
انتظارم از زندگی
تنها شراب لحظه ای دیدار بود
اینک که تشنگی ترک بر جان باغ بی برگی نشاندست
نمی خواهم داستان های این دیار سوخته
آنقدر حقیر روایت کنند که
آن نرفتن این نیامدن را به بار نشاندست
با توام ای دست جابر حاکم دنیا
حکم تو قلم به زنده بگوری من زده است.
چشمان تو بود که جلوه گر شده بود
چرا تا بحال متوجهش نشده بودم؟
به من نگاه می کرد به من!
دنیا شد نگاه من به چشمان تو
هر چیز دیگر اگر که بود
چشم هایی مرده ای بود که به ما بی حرکت نگاه می کرد
صدائی آمد
انگار که از سمت چشمان تو بود
اما هیچ به نوای تو نمی ماند
حبابی که درونش می چرخیدم ترکید
...
حواست کجاست آقای فلانی...
می خواستم فراموش کنم
یا نه ... نه نه
می خواستم بپذیرم و زندگی کنم
اما یادش پیوسته تر شد
با چشمان بی حرکت
شنیده بودم که اگر حقیقی باشد پیوستنی نیست
شاید برای گاهی هم که شده از مردمان نیک نمایشنامه ها بوده ام
کاروانی همه افسون همه نیرنگ و فریب!
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
سینه ام پر شده از ناله ی غم های غریب! "
.
.
.
.
.
از امشب هر شب کندور می خوریم
دیگر فراموش نمی کنیم که چه بر ما گذشت
رویا اگه همون دوست اینترنتی چند ساله پیشی، بابا مرامتو عشقه ...... دوستم مجازیش خوب شده دیگه!!!
اما اگه بزرگواری کنی دیگه به این خراب شده نیای بهتره، شرمنده
بودن یا نبودن
مسئله این نیست
وقتی که دیگر نیستی
بودنت برای خویش نیز چنین بود
کار بود و کار بود و سازش و امید
پیر کودک شده در پیرهن ما نیز رفت
میان خوش غیرتانی که در خیالت
بار آمده ی پی افکنی امیدت بودند
از فراز گریه هاشان غمی؟!!....
راستی مهربان همسایگانت
میزبانان دگرین دنیا
سر برآوردند از پی یاری ؟
آنچنان که امید داشتی
شاد باشی ننه![]()
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.........
سلام ای شب معصوم
که که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان بدل میکنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را می بویند..........
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمانیست
که همچنان که تورا می بوسند
در ذهن خود طناب دار تورا می بافند......
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد
درین شبها
که هر آئینه با تصویر بیگانست
و پنهان می کند هر چشمه ای سر و سرودش را
چنین بیدار و دریاوار تنها توئی که می خوانی
بر آن شاخ بلند ای نغمه ساز باغ بی برگی
بمان تا بشنوند
از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ در خوابند
بمان تا
دشت های روشن آئینه ها
گل های چو باران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را ز آواز تو دریابند...."
و به فکرش رسیده باشد
حالا شاید او هم دارد به من فکر می کند
که کجایم و چگونه ام؟
که من آیا به او فکر میکنم؟
که نگرشم اینبار سراز کجا درآورده
حالا شاید تصمیمش را گرفته باشد
و من هرچه که باشم آنرا تغییر نمی دهد
که شاید نتواند
حالا شاید فکر میکنم که دیگر نشدنی درکار نیست...
اما شاید باز می بینم که به راستی دگر نمی شود
حالاشاید فکر می کنم که هرچه شده و می شود را پذیرفته ام
حالا شاید سرم آنقدر شلوغ است که فرصت دیدن دیدنی ها را هم ندارم
حالا شاید باغچه مهمتر از باغچه ایان باشد
نشاید درختی
حالا شاید، شاید.
خاروخس پیش رویش را برداشت
و ریخت جلوی من، "بریم ما حالا همراه همیم"
آگاه باشید
حق امروزی صرفه
حکم عاشقانه همراهی را اینچنین پاسخ داد
شمعی که آتش غرور را به جان خویش کشید
شاید بخواهم
شاید بتوانم
به او
چون او به من
بنگرم.

