چشمان تو بود که جلوه گر شده بود
چرا تا بحال متوجهش نشده بودم؟
به من نگاه می کرد به من!
دنیا شد نگاه من به چشمان تو
هر چیز دیگر اگر که بود
چشم هایی مرده ای بود که به ما بی حرکت نگاه می کرد
صدائی آمد
انگار که از سمت چشمان تو بود
اما هیچ به نوای تو نمی ماند
حبابی که درونش می چرخیدم ترکید
...
حواست کجاست آقای فلانی...
می خواستم فراموش کنم
یا نه ... نه نه
می خواستم بپذیرم و زندگی کنم
اما یادش پیوسته تر شد
با چشمان بی حرکت
شنیده بودم که اگر حقیقی باشد پیوستنی نیست
شاید برای گاهی هم که شده از مردمان نیک نمایشنامه ها بوده ام
کاروانی همه افسون همه نیرنگ و فریب!
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
سینه ام پر شده از ناله ی غم های غریب! "
.
.
.
.
.
از امشب هر شب کندور می خوریم
دیگر فراموش نمی کنیم که چه بر ما گذشت
رویا اگه همون دوست اینترنتی چند ساله پیشی، بابا مرامتو عشقه ...... دوستم مجازیش خوب شده دیگه!!!
اما اگه بزرگواری کنی دیگه به این خراب شده نیای بهتره، شرمنده
بودن یا نبودن
مسئله این نیست
وقتی که دیگر نیستی
بودنت برای خویش نیز چنین بود
کار بود و کار بود و سازش و امید
پیر کودک شده در پیرهن ما نیز رفت
میان خوش غیرتانی که در خیالت
بار آمده ی پی افکنی امیدت بودند
از فراز گریه هاشان غمی؟!!....
راستی مهربان همسایگانت
میزبانان دگرین دنیا
سر برآوردند از پی یاری ؟
آنچنان که امید داشتی
شاد باشی ننه![]()
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد
درین شبها
که هر آئینه با تصویر بیگانست
و پنهان می کند هر چشمه ای سر و سرودش را
چنین بیدار و دریاوار تنها توئی که می خوانی
بر آن شاخ بلند ای نغمه ساز باغ بی برگی
بمان تا بشنوند
از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ در خوابند
بمان تا
دشت های روشن آئینه ها
گل های چو باران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را ز آواز تو دریابند...."
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.........
سلام ای شب معصوم
که که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان بدل میکنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را می بویند..........
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمانیست
که همچنان که تورا می بوسند
در ذهن خود طناب دار تورا می بافند......
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
